این شعر رو تقدیم میکنم به تمام کسانی که با بی وفایی جوابشون ندادن و تقدیم به کسی که هنوز عاشقش هستم ولی او....
حیف عمرم، حیف لحظههای خوبی که برای تو گذاشتم
حیف غصهای که خــوردم، چــون ازت خبـــر نداشتم
حیف او روزا کـــه کُلـــی نــاز چشماتــو کشیـــدم
حیف شوقـــی کــه تـو گفتی داری، امــا من ندیدیم
حیف حــرفهـــای قشنگــی کــه بـرای تو نـوشتم
حیف رویـام کــه واسه تـو از قشنگیهــاش گذشتم
حیف اون شبهـا کــه نشستم با خیــالت زیـر مهتاب
حیف وقتـی کــه تلف شد واسة دیـدن تـو، تو خواب
حیف بــا وفایــی من، حیف عشق و اعتمـــــــادم
حیف اون دسته گلـــی کــه توی پاییــز به تو دادم
حیف فــرصتهــای نقــرم، حیف عمــرمـو دقیقم
حیف هر چی به تو گفتم راس راســـی حیف سلیقم
حیف اشکهایـــی کـــه ریختـم واسه تو دم سپیده
حیف احساس طلائیم، حیف این عشق و حــــدیده
حیف شادیم تــوی روزی کــه میگــن تولـدت بود
حیف عاشقیم که گفتی اولش کــار خــودت بـــود
حیف اون همـــه قسمها که به اسم تــو نخــوردم
حیف نازی که کشیدم چـــون که طاقت نیـــاوردم
حیف اون کسی که دائــم عاشقم بـــود تــو رویام
حیف کــه تــو از راه رسیدی اونــو دادمش به دریا
حیف قلبــم کــه یـه روزی دادمش دستت امــانت
حیف اعتمــــــاد اون روز، حیف واژه خیــــــانت
حیف اون همــه دعاهــام واســة تــــو، شب یلدا
حیف اون چیزی کـه گم شد دیگه هـم نمیشه پیدا
حیف اون شبی کـه گفتم پیش تو کمه ستاره، یادته
حیف اون حرفها که گفتی، گفتم اشکالی نداره، یادته
حیف، حیف، حیف
در رویاهایم دیدم با خدا گفت و گو میکنم. خدا پرسید: پس تو میخواهی با من گفت و گو کنی من در پاسخ گفتم: آخر وقت دارید. خدا خندید و گفت: وقت من بی نهایت است.
در ذهنت چیست که میخواهی از من بپرسی؟ پرسیدم: چه چیز بشر، شما را سخت متعجب میسازد؟ خدا پاسخ داد: کودکیشان. این که آنها از کودکیشان خسته میشوند، عجله دارند که بزرگ شوند و بعد دوباره پس از مدتها، آرزو میکنند که کودک باشند... این که آنها سلامتی خود را از دست میدهند تا پول به دست آورند و بعد پولشان را از دست میدهند تا دوباره سلامتی خود را به دست آورند. این که با اضطراب به آینده مینگرند و حال را فراموش کردهاند و بنابراین نه در حال زندگی میکنند و نه در آینده.
اینکه آنها به گونهای زندگی میکنند که گویی هرگز نمیمیرند و به گونهای میمیرند که گویی هرگز زندگی نکردهاند. دستهای خدا دستانم را گرفت برای مدتی سکوت کردیم و من دوباره پرسیدم به عنوان یک پدر میخواهی کدام درسهای زندگی را فرزندانت بیاموزند؟ او گفت: بیاموزند که آنها نمیتوانند کسی را وادار کنند که عاشقشان باشد، همه کاری که میتوانند انجام دهند این است که اجازه دهند خودشان دوست داشته باشند.
بیاموزند که درست نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند، بیاموزند که فقط چند ثانیه طول میکشد تا زخمهای عمیقی در دل آنان که دوستشان داریم ایجاد کنیم اما سالها طول میکشد تا آن زخمها را التیام بخشیم. بیاموزند ثروتمند کسی نیست که بیشترینها را دارد، بلکه کسی است که به کمترینها نیاز دارد بیاموزند که آدمهایی هستند که آنها را دوست دارند فقط نمیدانند که چگونه احساساتشان را نشان دهند، بیاموزند که دو نفر میتوانند با هم به یک نقطه نگاه کنند و آن را متفاوت ببیند.
بیاموزند که کافی نیست فقط آنها دیگران را ببخشند، بلکه آنها باید خود را نیز ببخشند. من با خضوع گفتم: از شما به خاطر این گفت و گو متشکرم آیا چیز دیگری هست که دوست دارید بندگانتان بدانند؟ خداوند لبخند زد و گفت: فقط این که بدانند من اینجا هستم، همیشه.